X
تبلیغات
شازند شازند شازند و باز هم شازند
شازند شازند شازند و باز هم شازند

شازند شهر دوست داشتنی من


جشن تبرك انگور ارامنه در شازند

بعد از مدتها تماس و  هماهنگی با ارامنه ساکن اراک و تهران بالاخره یکشنبه 27 مرداد 92 مراسم جشن انگور در کلیسای ارامنه شازند برگزار شد.  این مراسم به شکل سالیانه در همه کلیساهای ارامنه ایران و جهان در تاریخ مشخصی برگزار می شود.  خود من برای بار اول بود که توی این مراسم شرکت می کردم. با هماهنگی های قبلی و اجازه گرفتن برای عکاسی به همراه دوستم آقای مجید عسگری وارد کلیسا شدیم و مشغول ثبت این مراسم شدیم.

این هم تعدادی از عکس های مراسم :

سنگ نوشته سر در کلیسا

ناقوس های کلیسا

نقاشی ها و سنگ نوشته داخل کلیسا

به صدا در آمدن ناقوس و شروع مراسم

آماده کردن ذغال و کندور

پدر روحانی و شروع به دعا

پدر روحانی و ردای مخصوص

صحن کلیسا و مراسم دعا

روشن کردن شمع

جمع آوری کمک های مردمی

انگور های مراسم


فلسفه این مراسم :

پانزدهم ماه  ناواسارد ارمنی  و ماه آب آشوری برابر با 24 مرداد در گاهشماری ایرانی؛ روزي است حاكي از عروج مريم مقدس و جشن انگور . طي اين روز در میان ارامنه و آشوریان   مراسمی  در قالب  «تبرک انگور» انجام مي گيرد كه تا اين روز طبق آيين مسيح و اشاره كشيشان هيچ يك از ايشان اجازه ي تناول و خوردن  انگور را ندارند .  آشوری ها، جشن تبرک انگور را در روز «شاراد مارتی ماریام»؛ یعنی همان روز درگذشت حضرت مریم، انجام می دهند . به ارمني  كه «خاقوق اورهنگ» ناميده مي شود . فرهنگ هر قومي مبتني بر اساطيري است كه از لحاظ همان قوم ، جنبه ي قداست مي تواند داشته باشد . اسطوره در هر جامعه و فرهنگ ، معنايي را كه جهان في نفسه ندارد به ارمغان مي آورد و به اشفتگي و پريشاني نظام ، سامان مي بخشد و جهان را قابل فهم و معقول ،  و مناسبت هاي انسان با انسان و انسان با محيط را معني مي بخشد و تبديل به منبعي اميد بخش مي گردد.  در اساطير ايراني انگور مظهري براي خون است كه نيروي اصلي است . و در اساطير باستاني يونان و روم ، خداي تاكستانها و شراب است.

انگور نمادي از خِرَد ، كشاورزي ، سكر ، مهمان نوازي ، باروري ، جواني و حيات جاودانه است بنا بر روايتي  اسطوره اي ، هنگامي كه كشتي نوح بعد از فرو كش كردن آب ها بر كوه آرارات نشست ، حضرت نوح با ديدن خاك حاصل خيز دشت آرارات تاكي را به رسم تبرك و شكر گزاري كاشت و دليل گرامي داشتن گياه انگور از سوي ارامنه شايد همين روايت باشد .  و روايت مردمي ديگر در منطقه آذربايجان غربي كه برگزاري اين مراسم را همراه با نذر و ياز و دعاهاي كشيش ياد آور مي شود.

مسيحيان ارمني اين رسم را كه «خاقوق اورهنگ» مي نامند در این روز از صبح زود در كليساهاي روستاهاي مسيحي نشين  اطراف   تجمع پيدا كرده و كساني كه نذري  حيواني را داشته باشند ، آن را قرباني مي كنند . اجتماع كنندگان  همراه كشيش ، دعاهای ویژه ای می خوانند. پس از ایراد خطبه و سرودهای مذهبی و خواندن بندهايي از انجيل ، کشیش خوشه هاي  انگور را طبق ايين هاي مسيحي متبرک می كند. در پایان ، از درگاه الهی درخواست می شود که روح و جسم آدمیان را از گناهان پاک سازد ، سپس خوشه هاي انگور در میان حاضران تقسیم می گردد و هر كس به تبرك مقداري از آن را خورده و برخي براي تبرك خوشه هايي را همراه خود به منزل مي برند.

نكته مهم در انجام اين گونه مرام آييني و جشن ها و به لحاظ اسطوره اي اين است كه  در ريشه يابي  اين آيين ها و در جريان گذست زمان و تغيير فرهنگ و اسطوره ها   در جريان تبادلات فرهنگي جابجا شده و ممكن است معاني و مفاهيم جديدي را نيز به خود گيرند ، مي بينيم پس از پذيرش دين مسيحي توسط ارامنه و كوشش برخي از بزرگان ايشان براي از بين بردن آيين هاي اعتقادي و باوري پيش از مسيح  كه با مقاومت مردم روبرو گشت در برخي از موارد براي مثال كليساهايي با نام حضرت مريم جانشين معابد آناهيت، الهه ي آن عصر گشت . اگر آناهيت الهه ي باروري بود و در اعتقادات زنان ارمني جايگاه ويژه اي داشت ، در اعتقادات نوين حضرت مريم جانشين چنين جايگاهي شد و برخي از انجام مراسم هاي مربوط به آناهيت با اندكي تغييرات به حضرت مريم نسبت داده شد . و حال اناهيت ، نماد بركت دوره پيش از مسيحيت و حضرت مريم با همين ويژگي ، هر دو به دليل مؤنث بودن سخت مورد توجه زنان ارمني هر دو دوره بوده اند.

منبع : وبلاگ مردم شناسی


دوشنبه 28 مرداد1392 |

 

لیست اعضای شورای شهر چهارم شازند

قاسم کلیایی ۲۸۹۲ رای،

غلامرضا ساری ۲۶۹۷ رای،

آرزو نجفی ۲۳۵۹ رای،

بهنام نجفی ۲۳۵۵ رای،

علیرضا زمانی ۲۲۶۳ رای،

قدرت الله علی بخشی ۲۰۲۸ رای،

ابوالفضل جعفری ۱۹۱۲ رای


سه شنبه 28 خرداد1392 |

 

دلم را برایت پاک کردم کنار گذاشتم

دلم را برایت پاک کردم کنار گذاشتم

برات همه گلها را چیده ام توی گلدان روی میز است ...

تمام لحظات خیس زیر باران را

و تمام روزهای آقتابی با تو بودن را فهرست کردم

می خواهم ببینمت باری دیگر

نشانت دهم تمام خاطراتمان را

 

ساعتی از انتظارم می گذرد ...

سالها بعد :

دلم برایت تنگ شده ...

پرستو های مهاجر هم این را فهمیده اند

که باران این روزها بی دلیل نمی بارد

و آسمان تنها دلیل سرخ بودنش تنهاییش است ...


جمعه 10 خرداد1392 |

 

شازند از نمای کوه شازند

یک روز بهاری و بارانی - یک کوه زیبا - منظره های دلنشین


نمایی ابری از شهر شازند

نمایی ابری از شهر آستانه

چایی دودی - سیب زمینی


یکشنبه 25 فروردین1392 |

 

بهاریه

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفــتـاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

پیشاپیش عید باستانی نوروز بر همه شما آریایی ها مبارک.

بهاریه

امیدوارم توی سال جدید به همه آرزوهای قشنگتون برسید.


سه شنبه 29 اسفند1391 |

 

تفال

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

*           *           *

دلِ بیمارْ شد از دست؛ رفیقان مددی!

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

*           *           *

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید؛ خدا را! که صفایی بکنیم

*           *           *

خشک شد بیخ طرب، راه خرابات کجاست؟

تا در آن آب و هوا نَشو و نمایی بکنیم

*           *           *

مدد از خاطر رندان طلب ایدل! ور نه

کار صعب است، مبادا که خطایی بکنیم

*           *           *

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایهٔ میمون هُمایی بکنیم

*           *           *

دلم از پرده بشد، حافظ خوش لهجه کجاست؟

تا  به قول  و غزلش ساز نوایی بکنیم

 


 پی نوشت :

بعد از مدتها غزلیات حافظ توی دستام بود

کتابی که بهم هدیده داده شده بود

تفال ...


پنجشنبه 21 دی1391 |

 

می پسندم

می پسندم،

پاییزی را که معافم می کند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد،

اشکی که در نگاهم می چرخد،

و به همه می گویم سرما خورده ام،


پنجشنبه 11 آبان1391 |

 

يادداشتي بر خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن

آخرين روزهاي اسفند ماه سال 1390 همراه بود با خبر تصادف علي دايي كه پس از شكست تيمش در حال عزيمت از اصفهان به تهران، به علت خواب‌آلودگي خودروي وي واژگون مي‌شود. اما از آن جا كه برخي حاشيه‌ها براي من جذاب‌تر و جالب‌ توجه‌تر از اصل موضوع است، خبر سرقت اموال علي دايي از داخل خودروي وي انگيزه‌ي من براي نگارش اين يادداشت شد. به قول مأموران آگاهي اجازه دهيد صحنه را بازسازي كنيم. علي دايي با خودروي پرادوي خود در محور اصفهان به كاشان در ساعت 20:10 دچار سانحه مي‌شود، محمد دايي برادر وي از خودرو پياده شده و در حالي كه علي دايي بيهوش است با استمداد از اورژانس به همراه وي به يكي از بيمارستان‌هاي كاشان مي‌روند و خودروي پرادوي بي‌در و پيكر را به حال خود رها مي‌كنند. به نظر شما با آمار و احتمال رياضي چقدر احتمال دارد كه افرادي كه وسايل علي دايي را به سرقت برده‌اند، سارق حرفه‌اي باشند؟ با بيان برخي توضيحات و شواهدي كه خودم به عينه با آنها روبرو بوده‌ام، اثبات خواهم كرد اين قبيل افراد نه تنها سارق حرفه‌اي و سابقه‌دار نيستند بلكه همين آدم‌هاي معمولي هستند كه در اطراف ما زندگي مي‌كنند. امكان دارد شما با اين افراد دوست باشيد، همسايه باشيد، همكار باشيد و خداي ناكرده فاميل باشيد. قيافه‌هايشان هم كاملاً معمولي است مثل همه‌ي آدمها. اسلحه و نقاب و شاه كليد هم ندارند.

داستان اول

بچه بودم و بنّايي داشتيم. جلوي خانه‌مان يك كاميون آجر خالي كرده بودند تا بناي نيمه‌تمام خانه به سرانجام برسد. پدرم يك روز آمد و گفت احساس مي‌كنم از اين آجرها كم مي‌شود. يك روز صبح زود به كمين نشستيم و ديديم مردي با فرقون دارد از اين آجرها بار مي‌كند كه ببرد. با پدرم از خانه آمديم بيرون و جالب اين كه طرف فرار نكرد و همچنان داشت به كارش ادامه مي‌داد. پدرم گفت: «آقا چه كار مي‌كني؟! اين آجرها براي ماست» با خونسردي گفت: «دو تا كوچه بالاتر داريم براي آقا امام حسين تكيه درست مي‌كنيم، راه دوري نمي‌رود» پدرم گفت: «با آجر دزدي؟ مرد پررو گفت: «يعني شما از يك فرقون آجر براي امام حسين دريغ مي‌كنيد؟ واقعاً كهو پدرم افزود: «زندگي من فداي امام حسين ولي شما بايد اجازه بگيريد» و خلاصه بحث بالا گرفت و با دعوا و اعصاب خرد اين آقاي زبان‌نفهم را با دست خالي روانه‌اش كرديم رفت.

داستان دوم

نوجوان بودم و تابستان بود. رفته بوديم به شهرستان‌ آباء و اجدادي‌مان، همراه با پسر يكي از بستگان دور رفتيم به بازار. در حين پرسه‌زدن در بازار به من اشاره‌اي كرد كه «اينو داشته باش» روبروي يك مغازه ايستاد و چند تا سنجاق‌سر را برداشت و درباره‌ي قيمت با فروشنده كه پيرمردي بود وارد صحبت شد و نهايتاً گفت گران است و به ظاهر سنجاق‌ها را سر جايش گذاشت. اندكي كه دور شديم كف دستش را به من نشان داد و گفت «حال كرديو من مات و مبهوت از اين حركت وي كه «اين چه كاري بود كردي» و او نيز پاسخ داد «آدم بايد زرنگ باشه، به تو هم ميگن بچه تهران؟

اين فرد الان زنده است، كاسب است، براي خودش مغازه دارد، زن دارد، آبرو دارد، براي خودش در بازار اعتبار دارد و من سال‌هاست كه نديدمش. نمي‌دانم الان در شغلش چگونه است. دأبش چيست؟ ولي براي كسي كه دزدي را زرنگي مي‌پندارد و مي‌گويد كاسب بايد زرنگ باشد، بعيد است كه اگر جايي فرصتي براي قاپيدن يا تصاحب مال بي‌صاحبي يافت از اين فرصت دريغ كند. (منظور از مال بي‌صاحب، مالي است كه هم‌اكنون صاحبش بالاي سرش نيست)

داستان سوم

در دوران سربازي بارها و بارها اتفاق مي‌افتاد كه اموال هم‌خدمتي‌ها را مي‌بردند. خوب دزد كه نمي‌تواند از بيرون بيايد داخل پادگان و پول و اموال سربازها را ببرد. پس نتيجتاً سارق يا سارقين غريبه نبودند. يكي از مبتلا به‌ترين چيزهايي كه دزديده مي‌شد پوتين بود. پوتين را نمي‌شد خيلي محافظت كرد. چون كثيف بود و اگر داخل ساك يا زير سر مي‌گذاشتي كثيف‌كاري مي‌كرد و چاره‌اي نبود مگر اين كه بگذاري بالاي سرت و خوابت هم از عمق هزار پا بيشتر نشود كه اگر كسي خواست ببرد تو بيدار شوي و طرف بيخيال شود. دقت كنيد چگونه يك نفر مي‌تواند پوتين هم‌خدمتي خودش را ببرد و به روي مباركش نياورد؟! اينها سارق حرفه‌اي سابقه‌دار نبودند، از همين جوانان رشيد اين مرز و بوم بودند كه ديپلم گرفته يا نگرفته، آمده بودند خدمت سربازي. اين قضيه منحصر به گروهان و گردان ما هم نبود. من در گروهان‌ها و ديگر گردان‌ها هم دوستاني داشتم و همه از اين مسأله گلايه داشتند و دزدي در پادگان يك پديده‌ي فراگير بوده و هست.

داستان چهارم

در دوران دانشجويي چندين بار مواد خوراكي و بعضاً غذاهاي مرا با ظرفش بردند و حتي ظرف خالي را نيز نياوردند. اگر بگوييم سرقت اموال در محيط پادگان شايد طبيعي به نظر برسد، در محيط علمي دانشگاه به هيچ عنوان قابل توجيه نيست. ترم دوم بود كه به يخچال سوئيت ما بچه‌هاي مهندسي زياد دستبرد مي‌زدند، من در يك اقدام ابتكاري با ماژيك روي در يخچال نوشتم: «بالاخره يه روز مي‌گيرمت و از آن پس چيزي از آن يخچال جابجا نشد. جالب اين بود كه اين موضوع با واكنش دانشجويان سارق مواجه شد كه «شما فكر كرديد ما دزديم همان ضرب‌المثل بالا بردن چوب و فرار گربه دزده.

يك روز صبح در سرويس دانشگاه يكي از همين برادران تحصيل‌كرده‌ي سارق داشت براي دوست بغل دستي‌اش دزدي‌هايش را تئوريزه مي‌كرد. او مي‌گفت: «ببين ما اينجا همه دانشجوييم، مال من و مال تو نداره». اين آقا دانشجوي رشته‌ي دبيري بود و الان معلم است. خدا به خير كند عاقبت دانش‌آموزاني كه زيردست اين فرد تربيت مي‌شوند.

داستان پنجم

مسئول بسيج دانشجويي بودم و بسيج را همراه با اعضاي فعّال آن در حالي از نفر قبلي تحويل گرفتم كه هيچ شناخت درستي نسبت به اعضاي بسيج و فرهنگ سازماني آن نداشتم. يك روز دو نفر از بچه‌هاي بسيج آمدند و گفتند: «حاجي! رفتيم از روابط عمومي دانشگاه دو تا يونوليت تك زديم (يعني بي‌اجازه برداشتيم) واسه نمايشگاه» گفتم: «شما خيلي بيخود كرديد، همين الان ميريد ميذاريد سر جاش» گفتند: «حاجي! اينو از دوم خردادي‌ها كش رفتيم خودت كه ديدي دانشگاه واسه برنامه‌هاي بسيج بودجه نميده، ما هم حق داريم سهم خودمون رو اين جوري بگيريم» گفتم: «اينجا صحنه‌ي نبرد با نيروهاي بعثي نيست كه شما برويد غنيمت بگيريد! اينجا دانشگاه است و براي خودش قانون دارد. ما سهم بسيج را بايد از راه قانوني بگيريم. اين كاري كه شما كرديد اسمش دزدي است و سرانجام با اصرار من رفتند و شبانه مجدداً يونوليت‌ها را سر جايش گذاشتند.

داستان ششم

ازدواج كرديم و رفتيم سر خانه‌ و زندگي مشترك. در آپارتمان‌مان دو نفر بودند كه با ماشين كار مي‌كردند و به اصطلاح مسافركش بودند. يك روز ديدم يكي از اينها دارد با يك صندوق صدقات خالي، سر و كله مي‌زند. رو  به من گفت: «آقامحمد! شما كه مدير آپارتماني از پول صندوق يه قفل بخر براي اين صندوق، همين جا هم نصبش كنيم» پرسيدم: «ببخشيد اين صندوق رو از كجا آورديد؟» گفت: «اين رو سر خط پيداش كردم، قفلش رو شكسته بودن، پولاشم برده بودن، من گفتم صندوق خاليش كه به درد كسي نمي‌خوره» من گفتم: «آقاي ...! اين صندوق صدقات مال ما نيست. اگر نياز باشد ما يك صندوق صدقات مي‌خريم» با يك حالت خاص گفت: «برو بابا تو هم دلت خوشه! ميليارد ميليارد دارن مي‌برن، اونوقت تو به اين گير داديگفتم: «در هر صورت من براي اين صندوق هيچ هزينه‌اي نمي‌كنم، نمي‌خوام مال شبهه‌ناك بياد توي اين آپارتمان» با لب و لوچه‌ي آويزان و با بي‌ميلي گفت: «باشه هر چي شما بگي!». در اين داستان به سلسله مراتب سرقت دقت كنيد. يعني يكي پول صندوق را مي‌برد و ديگري صندوق قفل شكسته را. مثل شيري كه گورخري را شكار مي‌كند و دل و جگر و رانش را مي‌خورد، كفتارهايي پيدا مي‌شوند كه گوشت‌هاي پشت و قسمت شكم را بخورند، پس از آنها لاشخورهايي مي‌آيند كه گوشت بين دنده‌ها و استخوان‌ها را مي‌خورند، نهايتاً هم مورچه‌ها هر آن چه مانده باشد را صاف و تميز مي‌كنند.

جمع‌بندي

اختلاس سه هزار ميليارد توماني كه سال گذشته از آن رونمايي شد (چون از سال 87 شروع شده بود و در 90 به مراحل پاياني و رونمايي رسيد) توسط سارقان سابقه‌دار صورت نگرفته است. بلكه خيلي از اين متهمان از افراد به ظاهر آبرودار بوده‌اند كه موقعيتي براي بروز و ظهور خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن مهيا يافته‌اند. حالا يكي در توانش اختلاس سه هزار ميلياردي است، آن ديگري به اندازه‌ي سه ميليارد دستش براي چاپيدن اموال بي‌صاحب باز است، يكي ديگر سه ميليون، يكي ديگر مي‌تواند غذاي هم‌خوابگاهي‌اش را ببرد، يكي ديگر دستش مي‌رسد كه پوتين هم‌خدمتي‌اش را بدزد و ... خلاصه هر كس به اندازه‌ي توانش و بر اساس اين فرهنگ غلطي كه در ضمير بسياري از ايرانيان دروني‌سازي شده است از اين آب گل‌آلود تا بتواند ماهي‌ مي‌گيرد و اسمش را هم مي‌گذارد زرنگي! ربطي هم به پولدار بودن يا فقير بودن ندارد. وقتي اسم بلند كردن مال بي‌صاحب را بگذاريم زرنگي، ميلياردر هم كه باشي و اعتقاد داشته باشي آدم بايد زرنگ باشد، از بلند كردن يك اسكناس هزار توماني در خلوت دريغ نمي‌كني!

همان‌گونه كه در داستان‌هاي بالا بيان شد، اين صفت ناپسند منحصر به يك طبقه يا گروه يا محيط خاص نيست و رفتاري است بيمارگونه و فراگير كه متأسفم بگويم مردمان برخي از كشورهاي ديگر، بر اساس شواهدي كه ديده‌اند ايرانيان را با اين ويژگي مي‌شناسند.

منبع: وبلاگ شهروند دردمند


پنجشنبه 8 تیر1391 |

 

بهاریه

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفــتـاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

پیشاپیش عید باستانی نوروز بر همه شما آریایی ها مبارک.

امیدوارم توی سال جدید به همه آرزوهای قشنگتون برسید.


یکشنبه 28 اسفند1390 |

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا ؟

محمد حسین بهجت تبریزی (استاد شهریار)


پی نوشت : ترانه ای که وقتی خونه هستم گوش میدم


سه شنبه 18 بهمن1390 |

 

بعد از 100 روز

سلام به همه دوستان گل عزیزم.

حدود ۱۰۰ روز از آخرین مطلبی که نوشته بودم گذشته و این یعنی اینکه من الان ۱۰۰ روزه که سربازم. دوران آموزشی تموم شد و دوران اصلی سربازی من شروع شده.

امروز وقتی ماشین از دوراهی به سمت شازند پیچید و کوه شهبازو سفید پوش و مثل همیشه با غرور دیدم خیلی خوشحال شدم.

اومدم نت و سری به وبلاگ های بچه های شازند زدم. تنها چیزی که بین همه مشترک بود حال و هوای انتخابات و نظر سنجی ها (شاید هم نظر سازی ها) است. یکی حمایت می کنه٬ یکی تخریب یکی هم مثل من همیشه بی طرف مونده. برای من همیشه این مهم بوده که نماینده منتخب کار انجام بده و فکری برای مشکلات این شهرستان که کم هم نیستند داشته باشه. امیدوارم کسی انتخاب بشه که واقعا صلاحیت  داشته باشه که ۴ سال به عنوان نماینده شهرستان شازند روی صندلی های سبز رنگ مجلس بشینه نه اینکه صندلی مجلس یکم براش بزرگ باشه!

در آخر هم اینکه دلم برای یه برف سنگین تنگ شده

 


یکشنبه 9 بهمن1390 |

 

سرباز

سلام به همه دوستان عزیزم و همراهان همیشگی این وب.

بعد از مدتی کم کاری اومدم تا خداحافظی کنم. خداحافظی که نمی دونم طولانیه یا کوتاه مدت.

فردا اول صبح من یک سربازم. سربازی که هیچ کنترلی روی برنامه اش نداره.

برام دعا کنید

دوستون دارم


پی نوشت :

قسمت نظرات این پست فعال هست و نظرات به شکل مستقیم نمایش داده میشه


شنبه 30 مهر1390 |

 

نگاه امید جعفر نژاد به شهرستان شازند

امید جعفر نژاد از عکاسان خوب و حرفه ای ساکن اراک است. با اجازه قبلی تعدادی از عکس های مرتبط با شهرستان شازند را به عنوان مطلب جدید این وب قرار دادم.

آقای جعفر نژاد عکس های زیادی به صورت ۳۶۰ درجه و پانوراما دارند که بسیار زیبا هستند. برای دیدن کارها و عکس های آقای جعفرنژاد می توانید از  لینک های زیر استفاده کنید :

وب شخصی امید جعفر نژاد 

پروفایل امید جعفر نژاد در سایت پانورامیو

 

 و اما عکس ها :

عکسی زیبا از روستاهای بازنه و هفته و عمارت

نیروگاه شازند در حال کار !!

سد کمال صالح

نمایی زیبا از روستای پاکل و کوه شهباز

بلند ترین نقطه خط راه آهن ایران در نزدیکی روستای نور آباد

سراب پنجعلی و کوه لجور

نور مقدس در شازند

 


یکشنبه 3 مهر1390 |

 

باز باران، با ترانه

باز باران ،
با ترانه ،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه .

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها ،
رودها راه اوفتاده .

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو ،
باز هر دم
می پرند ، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی ،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی .

یادم آرد روز باران :
گردش یک روز دیرین ؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان .

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده ،
از خزنده ،
از چرنده ،
بود جنگل گرم و زنده .

آسمان آبی ، چو دریا
یک دو ابر ، اینجا و آنجا
چون دل من ،
روز روشن .

بوی جنگل ،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده .
بر درختان میزدی پر ،
هر کجا زیبا پرنده .

برکه ها آرام و آبی ؛
برگ و گل هر جا نمایان ،
چتر نیلوفر درخشان ؛
آفتابی .

سنگ ها از آب جسته ،
از خزه پوشیده تن را ؛
بس وزغ آنجا نشسته ،
دم به دم در شور و غوغا .

رودخانه ،
با دو صد زیبا ترانه ؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد ، همچو مستان .

چشمه ها چون شیشه های آفتابی ،
نرم و خوش در جوش و لرزه ؛
توی آنها سنگ ریزه ،
سرخ و سبز و زرد و آبی .

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو ،
می پریدم از لب جو ،
دور میگشتم ز خانه .

می کشانیدم به پایین ،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین ،
از تمشک سرخ و مشکی .

می شندیم از پرنده ،
داستانهای نهانی ،
از لب باد وزنده ،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا ؛
شاد بودم
می سرودم
روز ، ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا ؛
ورنه بودی زشت و بیجان .

این درختان ،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان ؟

روز ، ای روز دلارا !
گر دلارایی ست، از خورشید باشد .
ای درخت سبز و زیبا !
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد .”

اندک اندک ، رفته رفته ، ابر ها گشتند چیره .
آسمان گردید تیره ،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران .

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی ( گرد)  باران
پهن میگشتند هر جا .

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را .

روی برکه مرغ آبی ،
از میانه، از کرانه ،
با شتابی چرخ میزد بی شماره .

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت ، خوانا
می نمودندش پریشان .

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا .

بس دلارا بود جنگل ،
به، چه زیبا بود جنگل !
بس فسانه، بس ترانه ،
بس ترانه، بس فسانه .

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران !
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی ؛

بشنو از من ، کودک من
پیش چشم مرد فردا ،
زندگانی   خواه تیره ، خواه روشن -
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا .”

* مجد الدین میرفخرایی *  متخلص به گلچین گیلانی


پی نوشت :

به یاد روزهای شیرین مدرسه

متن شعر به صورت کامل در کتاب مدرسه چاپ نشده است


جمعه 1 مهر1390 |

 

مجموعه عکس شازند قبل از انقلاب

پل قدیمی بین شازند و آستانه

ایستگاه قطار شازند

میدان اصلی شازند

دیواره بین شازند و رودخانه

خیابان انقلاب شازند

خروجی شازند به سمت آستانه

ساختمان شهرداری شازند

درمانگاه شازند

خیابان قدیم شهرداری

سراب عباس آباد

میدان انقلاب در حال احداث

خیابان قدیم کلاوه

 کانال کشی قنات شازند


یک تذکر :

درسته که قانون کپی رایت و رعایت حق مولف در ایران اجرا نمیشه. اما این دلیل نمیشه که ما از مطالب دیگران به اسم خودمون استفاده کنیم.

من سعی کردم برای معرفی شهرستان شازند از عکس استفاده کنم اما متاسفانه کسانی هستند که بدون اطلاع من از این عکس ها استفاده می کنند. بدتر از همه اینکه  از عکس ها به نام خودشون اسم می برن.

بیاییم به حقوق هم احترام بگذاریم


دوشنبه 21 شهریور1390 |

 


شازند شهرستان و شهری کوچک با تاریخچه ای بزرگ است. هدف این وب شناساندن و معرفی این منطقه زیبا از ایران عزیز در دهکده جهانی است.

 

BlogProfile> ایمیل نویسندهYahoo Status by RoozGozar.com

پروفایل نویسنده
شازند
ارامنه شازند
خودم و دوستام
شعر
متن ادبی
متفرقه

 

 

مرداد 1392
خرداد 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
دی 1391
آبان 1391
تیر 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو

 

جشن تبرك انگور ارامنه در شازند
لیست اعضای شورای شهر چهارم شازند
دلم را برایت پاک کردم کنار گذاشتم
شازند از نمای کوه شازند
بهاریه
تفال
می پسندم
يادداشتي بر خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن
بهاریه
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

 

شهرداری شازند
فرمانداری شازند
پالایشگاه امام خمینی شازند
پتروشیمی شازند
دانشگاه ازاد شازند
اداره تربیت بدنی شازند
نامه شهرستان شازند
ناقالی-آئین های نمایشی شازند
شهر آستانه
شازند آزاد
پاراگلایدر شازند
هستی - نیستی
روستای بازنه
دهیاری روستای بازنه
روستای سورانه
روستای سرسختی
روستای سرسختی علیا
روستای عنبرته
روستای حک سفلی
روستای مالمیر
روستای پاکل
مرکز کامپیوتر فجر
شهر شازند
ندای سرسبزی شازند
وبلاگ دانشجویان پیام نور شازند
شکوه ورزش
هیئت کوهنوردی شازند
کوهنوردان شازند
خورشید شرق شازند
جواد ملکی
خطی ز دلتنگی
رها
تیم فوتبال شهباز
وجدان شازند
ندای هفته
کانون شازند
جاذبه های گردشگری شازند
حمید صالحی
ایران - شگفتی طبیعی دیدنی
انجمن هنر های تجسمی شازند
مؤسسه احیاگران طبیعت شهرستان شازند
هیئت کشتی شازند
شازند

 

سرزمین مهر و آفتاب
ملایر کلانشهر آینده ایران
تنها
فانوس
کلبه جادویی
ناتانائیل عاشق
عظمت هیچ بودن
بلندای آسمان آبی
روستای انجدان
نگاه امید به اراک

 





Powered by WebGozar

RSS 2.0