تبليغاتX
شازند شازند شازند و باز هم شازند
شازند شازند شازند و باز هم شازند

به خدا اصل حاله این شهر یه سر بزنین پشیمون نمیشین از ما گفتن بود


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا ؟

محمد حسین بهجت تبریزی (استاد شهریار)


پی نوشت : ترانه ای که وقتی خونه هستم گوش میدم


سه شنبه 18 بهمن1390 |

 

باز باران، با ترانه

باز باران ،
با ترانه ،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه .

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها ،
رودها راه اوفتاده .

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو ،
باز هر دم
می پرند ، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی ،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی .

یادم آرد روز باران :
گردش یک روز دیرین ؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان .

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده ،
از خزنده ،
از چرنده ،
بود جنگل گرم و زنده .

آسمان آبی ، چو دریا
یک دو ابر ، اینجا و آنجا
چون دل من ،
روز روشن .

بوی جنگل ،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده .
بر درختان میزدی پر ،
هر کجا زیبا پرنده .

برکه ها آرام و آبی ؛
برگ و گل هر جا نمایان ،
چتر نیلوفر درخشان ؛
آفتابی .

سنگ ها از آب جسته ،
از خزه پوشیده تن را ؛
بس وزغ آنجا نشسته ،
دم به دم در شور و غوغا .

رودخانه ،
با دو صد زیبا ترانه ؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد ، همچو مستان .

چشمه ها چون شیشه های آفتابی ،
نرم و خوش در جوش و لرزه ؛
توی آنها سنگ ریزه ،
سرخ و سبز و زرد و آبی .

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو ،
می پریدم از لب جو ،
دور میگشتم ز خانه .

می کشانیدم به پایین ،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین ،
از تمشک سرخ و مشکی .

می شندیم از پرنده ،
داستانهای نهانی ،
از لب باد وزنده ،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا ؛
شاد بودم
می سرودم
روز ، ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا ؛
ورنه بودی زشت و بیجان .

این درختان ،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان ؟

روز ، ای روز دلارا !
گر دلارایی ست، از خورشید باشد .
ای درخت سبز و زیبا !
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد .”

اندک اندک ، رفته رفته ، ابر ها گشتند چیره .
آسمان گردید تیره ،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران .

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی ( گرد)  باران
پهن میگشتند هر جا .

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را .

روی برکه مرغ آبی ،
از میانه، از کرانه ،
با شتابی چرخ میزد بی شماره .

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت ، خوانا
می نمودندش پریشان .

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا .

بس دلارا بود جنگل ،
به، چه زیبا بود جنگل !
بس فسانه، بس ترانه ،
بس ترانه، بس فسانه .

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران !
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی ؛

بشنو از من ، کودک من
پیش چشم مرد فردا ،
زندگانی   خواه تیره ، خواه روشن -
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا .”

* مجد الدین میرفخرایی *  متخلص به گلچین گیلانی


پی نوشت :

به یاد روزهای شیرین مدرسه

متن شعر به صورت کامل در کتاب مدرسه چاپ نشده است


جمعه 1 مهر1390 |

 

كوك كن ساعتِ خویش

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست

 

كيوان هاشمي


یکشنبه 22 اسفند1389 |

 

کاشکی می دیدم

گاه می اندیشم ٬

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ٬ روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را ٬

                                     -   بی قید -

و تکان دادن دستت که ٬

                                             - مهم نیست زیاد -

و تکان دادن سر را که ٬

                                              - عجیب ! عاقبت مرد ؟

                                                                                         - افسوس !

کاشکی می دیدم !

 

حمید مصدق


چهارشنبه 3 آذر1389 |

 

خیال

شال و کلاه می بافم با خیالت ٬

 

تا در سرمای نبودنت یخ نبندم ...


جمعه 14 آبان1389 |

 

موی خیس

بوی موی خیس افشانت

نرمی چشمان گریانت

نوازش می کند غمهای تیز قلب تنهای مرا

اما

 نمی خواهم دلم آرام گیرد با سر انگشتان خونینت

دوشنبه 4 مرداد1389 |

 

سکوت

سکوت می کنم

تا به خاک سپردن

آخرین خاکستر های آرزوهای بر باد رفته ام

آبرومند باشد


چهارشنبه 5 خرداد1389 |

 

نوروز از زبان شازند

عيد نِوْروز كه ميا فصل گل نويد مِدَه

هي درخت زاردالو شكوفَه سفيد مِدَه

 

دارَه باز جون ميگيرَه درختاي خشك عامو

ميون مردم همش از باهاره هِي گفتگو

 

تو مِگي مخمل سِوزَ دامن دشت و دمن

اِفتاده فصل زمسّون اِز زِبون هم اِز دهن

 

گل بابونَنه بپّا تو تمام سِوز يا

مِث يِي تيكه طِلا وش مِِزِنه تو حِوزيا

 

دِلِم از غصه گرفت بيايت بَريم شادي كنيم

گل بگيم ، گل بشنويم اِز قديما يادي كنيم

 

شعر نوروز به لهجه شازندي

از مجموعه شعر مرا بشنو اثر هرمز احمدي (پروا)

norooz

 عيدتون مبارك

عكسي از سراب عباس آباد در نوروز گذشته 1

عكسي از سراب عباس آباد در نوروز گذشته 2

عكسي از سراب عباس آباد در نوروز گذشته 3

عكسي از سراب عباس آباد در تابستان

عكسي از سراب عباس آباد در شب

 


شنبه 29 اسفند1388 |

 

عشق... و تنها عشق ...

گمان می کردم عشق همان میعادگاهی است که سالها برای رسیدن به آن کوشیده ام ...

به شوق اینکه در این میعاد گاه به موعود خود ...

به آنچه از ازل به من وعده داده اند برسم ...

گمان می کردم عشق همان است که مرا از تنهایی می رهاند ...

و همان شاه کلیدی است که تمام بسته ها را می گشاید ...

اما ...

چه خیالی! ...

آیا این من بودم که عشق را منجی خودم می دانستم ...

اینک دریافتم که عشق تمام بسته ها را می گشاید ...

اما خود بسته ای است که گشایش آن تنها با نیست شدن من میسر است ...

دریافتم عشق ...

نه تنها از تنهایی نمی رهاند بلکه خود اوج تنهایی است ...

چرا که عشق زائیده تنهایی است و تنهایی زائیده عشق ...!!


شنبه 1 اسفند1388 |

 

من می ترسم !!!

من مي ترسم !

من از طوفان نمی‌ترسم

من از آن غم

که می‌بارد چو باران

بر دل عاشق

می‌ ترسم

من از آن لحظه می ‌ترسم

که عشق رنگ هوس گیرد

و دل

غرق گنه گردد

من از آن لحظه می ‌ترسم

که تنها فرصت عاشق شدن را

که خدا بر قلب ارزانی داشت

تبه گردد

من از باران حسرت

بر دو چشم قلب عاشق

می‌ترسم

من از باران غم بر قلب پر درد شقایق‌ها

می‌ترسم

 

تقدیم به تویی که همیشه بهترین بودی

پاک و ساده

صاف و صادق

 


شنبه 24 مرداد1388 |

 

عشق بازی به همین آسانی است ...

عشقبازی به همین آسانی است....          

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزانی با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه وبرگ

ابرعابر با ماه

چشمه ای با آهو , برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است ...

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش برروی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمع

و دل آرام تسلا

و مسیحای کسی با جمعی

عشقبازی به همین آسانی است ...          

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری با لبخند

عشقبازی به همین آسانی است ....

هرکه با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغا می با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحنی خوش

تک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای رزان به همه

لقمه نان گوارائی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

  


چهارشنبه 7 مرداد1388 |

 

مویه

 

« زبان اشک »

 

كاش او مي آمد و مي ديد اين هنگامه را

اشك هاي مرد و زن در اين شكايت نامه را

 

كاشكي هرگز نمي ديديم ما

هدم و تخريب بنا و دست و پا

 

راستي  داری خبر از انفجاري صنعتي

انفجاري صنعتي با ساز و برگي سنتي ؟

 

خيل خوبان را خبر داري چه شد ؟

عامل مرگ آفرين داني که شد ؟

 

جمع مشتاقان كار و زندگي

سخت تر ز آهن به كار و بندگي

 

فارغ از كمبودها و بودها

گرم رو ، جاري مثال رودها

 

پيشرو ، سوزنده ، دريا دل همه

صابر و طاهر ، مصفا دل همه

 

سر خوش از كار و تلاش زندگي

شاد و مشعوف از همين سازندگي

 

عاطل و باطل بدن، بيهودگي

دور بود از آن جوانان بهي

 

كركس شوم قضا ناگه رسيد

چنگ خود بر چهر آن مردان كشيد

 

از قدر كاری نمي آمد ز دست

دست بر سر زد و در جا نشست

 

هم زمين ، هم آسمان آتش گرفت

سبقت از صد تير و صد تركش گرفت

 

هر جوان در جاي خود خشكيد و مرد

چون گلي پژمرد ، نه ، در خود فسرد*

 

موج آتش با يلان داني چه كرد ؟

همچنان كاري كه با پروانه كرد

 

پر شد آن صحرا پر از پروانگان

بي سر و تن ، بال و پرها دادگان

 

لخته لخته ، استخوان تفتيده ، هان

بي پناه افتاده خامش ، بي امان

 

بعد از آن غوغا قيامت شد به پا

مي رسيد اين ضجه ها نزد خدا

 

مرد و زن ، پير و جوان سوگوار

مي زدند بر سر به سينه اشكبار

 

زان ميان فرياد مي كرد مادري

آنطرف تر ضجه مي زد همسري

 

گوشه اي ديگر نشسته دختري

اختري ، نازكتر از ياس و پري

 

كاي خداوند زمين و آسمان

اي پناه بي پناهان جهان

 

هر چه گويي قيمتي دارد گمان

جان ما را هست قيمت ! رايگان !

 

در دياري كاينچنين ها مي شود

جان آدم وه چه دروا* مي رود

 

اي بزرگان وطن كاري كنيد

فكر درمان بهر بيماري كنيد

 

دردها عريان و درمانگر كم است

زخم ها عنوان ، كمي از مرهم است

 

آنچه هرگز مي نيايد در بيان

ارزش جان باشد اي دانا بدان

 

گر شود كم ، حرص و آز دنيوي

جان فشاني در ره هر آدمي

 

مي شود دنيا گلستان سر به سر

شان انسان برتر آيد از گهر

 

اي خداوند كريم عيب پوش !

عيب را پوشيده اي زين در مكوش

 

گرد جهل از چهر كشور پاك دار

جز سلامت بر حريم ما مبار

 

فسرد : یخ زد

دروا : سرگردان - معلق

۸۷/۳/۷  هرمز احمدی  « پروا »

 

یک سال گذشت  !!!!!

 

یک سال گذشت ؟؟؟؟؟

 

شعری که خوندید از شعر های چاپ نشده و قابل تامل و تعمق شاعر

 حساس و مسئولیت شناس و مردمیست که ما رو به یک سال پیش برد

 تا به راحتی از کنار چنین فجایعی در منطقه نگذریم . به امید روزی

 که همه کارگاه ها و کارخانجات ما استاندارد احداث بشند . از طرفی یاد این شعر افتادم که :

 

بود شاعری این زمان ارجمند

که از درد مردم بگوید سخن

 

 


پنجشنبه 7 خرداد1388 |

 

نامه ای منظوم برای تو

 

بشنو ز من این نکته مزن نیش به شازند

یاری کنش ای خویش مزن نیش به شازند

 

شهری که به هر جا بنهی پا نظر پاک ببینی

دیری است چنین بوده بیندیش به شازند

 

ایمن چو بخواهی شدن از دست فلاکت

اینجا وطن توست برو پیش به شازند

 

کاه و گل هر لکه دیوار ترک خورده و بودار

یاد آور صد خاطره باشد ز پس و پیش به شازند

 

زان مصطبه* خاکی و آن تعزیه مسجد جامع

وان مردم همراه و صفا کیش به شازند

 

یادآور از آن کوچه ی باریک و مصفای پر از ریگ

وان حوضچه ی کوچک پر سبزه ی آبیش به شازند

 

کم غصه خود خور دمکی نیز به شازند

اندیشه بکن بیش به از پیش به شازند

 

تا هست تو را مانده ی آن چشمه ی پر جوش

بشتاب و بگیر از کف سا قیش به شازند

 

بینی اگر این خطه فریبا و بهشت است

دلدار بسی دارد و درویش به شازند

 

فرصت شمر از فاصله ها کم کن و کم کن

تا نیست شود شخص بد اندیش به شازند

 

گر خیره سری کرد یکی بی کس و کاری

از دست مشو چهره مکن ریش* به شازند

 

« پروا » نکنم زین همه گفتار پر از درد

مانده ست یکی شاعر بی خویش به شازند

 * مصطبه : سکو

 * ریش : زخم

شعرفوق از جمله اشعار چاپ نشده ی  آقای هرمز احمدی ( پروا ) است.  که به قول خود  شاعرنیازمند چکش کاری است زیرا اشعار اخیر ایشان عمدتا بالبداهه می باشند و  لابد محتاج ویرایش و تجدید نظر...

 

امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

 

 عكسي از طبيعت بهار شازند

 

عكسي از چشمه بلاغ

 

عكسي ديدني از شكوفه هاي بهاري

 

شكوفه هاي بهاري شازند

 

 


سه شنبه 29 اردیبهشت1388 |

 

درد تنهایی

نگاه کن به عقربه ها که چه تیک تاک می کنند

و لحظه های عمر را دزدکی  خاک می کنند

 

نام تو را از دل من نام مرا از دل تو

در ذهن صاف خاطره آرام پاک می کنند

 

قبل از آنکه عقربه ها عمر مرا پایان دهد

حسرت یک نگاه تو مرا هلاک می کنند

                                                                                                                      علی کولیوند زاده

 

درد تنهایی

 


جمعه 11 اردیبهشت1388 |

 

درد تنهايي خود را به كه بگويم

درد تنهايي خود را به كه بگويم

به كه بگويم كه در اين جامعه خالي از عشق

همه در تاب و خروشند

همه چون سرو به بالا نگرند

و به فغان از غم هستي

كه تواند كه مرا ياد كند

و صداي نفسم را ببرد تا كه رسد بر دل ياران

من كه خواهم ولي افسوس كه نتوانم

از اينجا بروم

چون كه بر دست و به پايم

بتنيدند گلي از گل ريحان

من به سان گلي از باغ گل ياس بدم

كه ندانم چگونه به شكوفايي خود شاد شوم

كه تواند كه مرا شاد كند

و دل غم زده ام را

به سرود غم هستي بسرايد

آه ...

 خيلي تنهام

آخ كه خيلي تنهام

آخ كه خيلي دلم پره

يه مدتي نيستم . مواظب خودتون باشين.

 


جمعه 21 فروردین1388 |

 

دلم را فروختم

دلم را فروختم

به مست ِ دوره گرد کوچه های تنهایی

به آواره وغریب سرزمین بی سرانجامی

دلم را فروختم

به قیمت بی خوابیهای شبانه بغضهای روزانه

به قیمت جان کندن

در خود شکستن

بی صدا گریستن

دلم رافروختم تمام شد . . .

دیگر هیچ ندارم

به جای آن سنگی گذاشته ام

بسان سنگ گوری سرد و سخت

واینک هر روز

پشت پنجره عاشقی می ایستم

به کوچه دل دادگی چشم می دوزم

و او را می بینم

که با کوله باری بردوش از آن می گذرد

بی آنکه دل مرا به همراه داشته باشد

می گریم

به حال دلم می گریم

اعدام گل سرخ

 


شنبه 15 فروردین1388 |

 

زهرا امیر ابراهیمی

مي شود عبور كرد بر شيشه اي و سايه اي شد.

عكسِ عكس ديد٬

ديگري شد .

سايه اي بود ...

شيشه اي شد ...

... مي شود .

 

اين جا كه ايستاده ام انگار دنياي اطراف سفيد است و سياه . از اين نگاه ٬ در انسان ها و موقعيت هايشان و آن چه از خود باقي مي گذارند اتفاقي ديگر افتاده است . تصوير نگاتيو انگار اصلي است كه در نگاه به هر عكس مي شود به خاطر آوردش . نگاتيوي كه قبل از هرگونه عمليات شيميايي ٬ اصلي است از همان لحظه اي كه ثبتش كرده ايم .

 

انسان را و دنيا را همان اصل ساده اوليه اش باز ديدم براي از همه آن تغييرات و تحولات كه شكل همه مان را و دنيايمان را شكل ديگري كرده است .

اين جا در نگاهم سايه هايي ٬ سايه به سايه بر هم افتاده اند و بر من .

 

بر شفافيت شيشه وار اصل اصل دنيايم با همه آن چه در آن است نقشي بسته اند و سايه هايي در پس ذهن ثبت كننده ام باقي مانده اند كه انگار همه آن اصلِ اصل ساده و شفاف ٬ سايه اي بيش نبوده است .

زهرا امير ابراهيمي

 


جمعه 23 اسفند1387 |

 

زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.

 


جمعه 2 اسفند1387 |

 

باران این روزها بی دلیل نمی بارد

 

دلم را برایت پاک کردم کنار گذاشتم

برات همه گلها را چیده ام توی گلدان روی میز است ...

تمام لحظات خیس زیر باران را

و تمام روزهای آقتابی با تو بودن را فهرست کردم

می خواهم ببینمت باری دیگر

نشانت دهم تمام خاطراتمان را

 

ساعتی از انتظارم می گذرد ...

سالها بعد :

دلم برایت تنگ شده ...

پرستو های مهاجر هم این را فهمیده اند

که باران این روزها بی دلیل نمی بارد

و آسمان تنها دلیل سرخ بودنش تنهاییش است ...

 


شنبه 4 آبان1387 |

 

اهورامزدا - فروهر - زرتشت

اهورامزدا ،

با شهرياري و مهر خود ،

به كسي كه رفتار و گفتارش ،

در پرتو انديشه نيك و بهترين منشها ،

بر پايه راستي باشد ،

رسايي و جاودانگي بخشد.

*                 *                 *

كسي كه در پرتو پاكترين انديشه ها ،

راه بهترين را مي پويد ،

و زبانش گوياي انديشه نيك است ،

و دست هايش

به كارهاي پارسايي گشوده است ،

تنها يك انديشه دارد :

اهورامزدا ، آفريننده و پروردگار و سر چشمه

راستي است.

*                 *                 *

اي مزدا ،

براستي ، توآفريدگار انديشه نيك هستي ،

و هنگامي كه مردمان با انديشه نيك ،

هم پرسي كردند ،

تو براي آنان ،

اين زمين و جهان شاديبخش را بيافريدي ،

و براي آبادي و رهبري آن ،

پارسايي را برنهادي.

*                 *                 *

اي مزدا ،

دُرونداني كه

از انديشه نيك روي برتابند ،

رنج كشند و آزار ببينند.

و راستان كه چنين نكنند ، چنين نبينند.

راست كردار ، اگر هم كم نوا باشد ،

بي ارج است.

*                 *                 *

اي اهورامزدا ،

تو در پرتو انديشه پاك ،

راست كرداران را ،

به بهترين بخششها نويد داده اي.

اما دُروند ،

از مهر تو بهره اي بر نمي دارد.

زيرا دُروند را ،

انديشه و كردار زشت و نادرست است.

 *                *                 *

اي اهورامزدا ،

در پرتو انديشه پاك ،

و با فروغ تو ،

سرنوشت دو گروه نيكان و بدان ،

روشن خواهد شد ،

و با افزايش و گسترش راستي و پارسايي ،

بسياري از جويندگان ،

راه تو را برخواهند گزيد.

 نشان  فروهر

 


دوشنبه 25 شهریور1387 |

 

دوستت دارم - تو نهراس و آنکس باش

امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم'' دوستت دارم.''

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين !

 آينه ام اينبار تو باش.

 


سه شنبه 19 شهریور1387 |

 

باغ خاطرات

باغ خاطرات

 

ق‍ِرارُ و آروم ندارِم بسكه دِلِم تنگ اُمَده

دردسرِ شرنشيني مثال خرچنگ اُمَدَه

دِلِم ماخا حرف بَزِنِم حرف از سر درد بَزِنِم

حرف روزايي كه آقام سفر مِكِرد به شهري دير

شهر تو قصّاي نَنَه پير

شهر شلوغ آدِما

شهر فرنگ ، اِز هَمَه زنگ

يادش بخير وختي ننم ، با تَشَرو صِد كَلَك

چرك و چغال دسّام با كمك خالَه مَلَك پاك مِكِرد

اَگَه دِلِم سقز ماخاس ، جاتُن خالي

با دَگَنگ يوردِ مِن صاف مِكِرد

صُب كه مِشُد كيچِه و پس كيچه هاليمُن نبيدا

گرت و ديد و لاسُّ و ليَه ناليِ كُشتيمُن بيدا

اِز دَم صُب تا پسين و تنگ غروب

جايي نَبيد كه ما سري نَرفتَه بايم

دورو نگوم ، صب نبيد ، غروب نبيد ، خلوتي و سكوت نبيد

غبار نبيد ، نفت نبيد ، ايدز نبيد ، خينبه و غصه نبيد

والله نبيد ، بالله نبيد ، به صد كلام الله نبيد

قِرار و آرُم ندارم بسكه دِلِم تنگ اُومَدَه

دردسر شرنشيني مثال خرچنگ اُومَدَه

*            *            *

مردم شازند قديما روي ماه همديَنِه مِپاييدِن

به خاطر يِ مِيمُني يِي كيله كشك دَهَ دَفَه مِسّاييدن

گرم بيدِن ، نرم بيدن ، مثل تمام خوزيا عاشق و خونگرم بيدن

حجب و حيا معني مِداد

عهد و وفا معني مِداد

نور به تو چشماشون بيدا

شور به تو قلباشون بيدا

چشما يِي جوري ديَه بيد

عشقا بي عيب و شيلَه بيد

رو سكوا تنگِ غروب

همسايه ها بَزِن و بَكوب

شادي كُنان ، شكوه كُنان

غَليُان و دايره زَنُان

يِ چنتاشون ديكبيلَه دَس

يِ چنتاشون زانو به دس

به انتظار مرداشون

تا شي بيارَن بَرَشون

روز به شِو مِدُختِن

راس و دورو مِگفتِن

عقده ز دل وا كِه مِشُد

به راحتي مُخُفتِن

غصَه و غم جايي نداشت

سكتَه تو خِو رايي نداشت

 

  هرمز احمدي (پروا)

 

شعر بالا دو قسمت اول شعر باغ خاطرات از آقاي هرمز احمدي متخلص به پروا شاعر تواناي شازند به زبان و لهجه شازندي است. باغ خاطرات شعر طولاني و بسيار زيبايه كه در مطالب بعدي قسمت هاي ديگه اش رو مي زارم. با خوندن اين شعر ميشه با حال و هواي شازند آشنا شد حتي اگه كسي پاشم توي شازند نذاشته باشه.

 

تكيه كلام ها و اصطلاحات رايج شازند و روستاهاي اطراف رو در يك فايل Pdf جمع آوري كردم و لينكش رو اينجا قرار دادم كه علاقه مندان بتونن استفاده كنن و با شازند بيشتر آشنا بشن. البته بسياري از اين كلمات ديگه استفاده نمي شه ولي در روستاها بازم كاربرد داره. اميدوارم كه خوشتون بياد.

 

 فایل اصطلاحات و کلمات رایج در گویش شازند

 

 عکس ماهواره ای نمای کلی منطقه اراک و شازند

 


دوشنبه 4 شهریور1387 |

 

شطرنج

 

اين پياده مي شود، آن وزير مي شود

صفحه  چيده مي شود دار و گير مي شود

اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رخ

در پيادگان چه زود مرگ و مير مي شود

فيل كجروي نمود، اين سرشت فيل هاست

كجروي در اين مقام دلپذير مي شود

اسب خيز مي زند، جست و خيز كار اوست

جست و خيز اگر نكرد، دستگير مي شود

آن پياده ضعيف راست راست مي رود

كج اگر كه مي خورد ، ناگزير مي شود

هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال

اين پياده قانع است، زود سير مي شود

آن وزير مي كشد، آن وزير مي خورد

خورد و برد او چه زود چشمگير مي شود

ناگهان كنار شاه خانه بند مي شود

زير پاي فيل پهن، چون خمير مي شود

آن پياده ضعيف عاقبت رسيده است

هرچه خواست مي شود، گرچه دير مي شود

اين پياده، آن وزير ... انتهاي بازي است

اين وزير مي شود، آن به زير مي شود

 

محمد كاظم كاظمي

 

راستش خيلي با اين شعر حال كردم. هرچند خودم شطرنج رو دوست ندارم ولي از حق نبايد گذشت شعر خيلي زيباست. هيچ وقت به فكرم نمي رسيد كه بشه از بازي شطرنج همچين شعر قشنگي درآورد.

اميدوارم كه خوشتون اومده باشه.

 

شطرنج 

 


سه شنبه 1 مرداد1387 |

 

از آثار دکتر علی شريعتی

شمع زندان


تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه ی غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش
کام امید به خون آغشته شد
تیرهای غم چنان بر دل نشست
کاندرین دریای مست زندگی
کشتی امید من بر گل نشست
آه ! ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم  شیرین تر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم رسد
گریه و فریاد بس کن شمع من
بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه ی بی تابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش
جز تو ام ای مونس شبهای تار
در جهان دیگر مرا یاری نماند
زان همه یاران بجز دیدار مرگ
با کسی امید دیداری نماند
همدم من ، مونس من ، شمع من
جز تو ام در این جهان غمخوار کو ؟
وندرین صحرای وحشت زای مرگ
وای بر من وای بر من یار کو ؟
اندرین زندان من امشب شمع من
دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملتم زنجیر های بندگی

همه به پدر و مادر نياز دارند 


یکشنبه 11 فروردین1387 |

 

از صمیم قلب دوستت دارم

با تشكر از همه عزيزاني كه از وبلاگ ديدن مي كنند. راستش مديريت وبلاگ فقط و فقط با كمك شما امكان پذير ميشه. كمك شما هم نوشتن نظراتتون در مورد وبلاگ هستش. پس از همه شما از همه شما عزيزاني كه به اين وبلاگ سر مي زنن خواهش مي كنم كه نظراتتون رو حتما بنويسين. بازم ممنون.

 

 

 از صمیم قلب دوستت دارم ...

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم

دیوانه وار عاشقت شدم ...

چرا که مهربانی را در تو دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی ....

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم .....

نه تو از عشق من دست می کشی

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...

و اگر با مژگانت اشاره ای کنی ....

فرسنگها ... را خواهم پیمود ....

چرا که شب عشق بسیار طولانی ست ...

و قلبم در آرزوی تو می سوزد ....

آنگاه که از برابر  دیدگانم دور شوی .....

خورشید وجودم پنهان می گردد .....

ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد ....

و به دنیای غریبی می برند ....

همیشه در قلبم حضور داری ....

عشقت زندگیم را گلباران کرده است ..

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

 

 اینم یه نقاشی از آقای ایمان ملکی

 

فال حافظ 


جمعه 21 دی1386 |

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسی است که البفای دوست داشتن را برايت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بياموزی .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکيه کنی ،
و از غم زندگی برايش اشک بريزی .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی ست ،
که مجبوري آخرش را با جدائی به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی ست .
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست !!!

 

 

اينم يه شعر ديگه كه اميدوارم خوشتون بياد

 

گفتم تو شيرين منی ، گفتا تو فرهادی مگر؟

گفتم خرابت می شوم ، گفتا تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من ، گفتا تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کوهت می روم ، گفتا تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم مکن ، گفتا تو در يادی مگر؟

گفتم که بر بادم مده ، گفتا نه بر بادی مگر؟

 تابلو ترين دروغ هاي يك دختر 

 


چهارشنبه 16 آبان1386 |

 

شازند

دل انگيز و شکر ريز است شازند

بسان قصر پرويز است، شازند

 

ز شيريني بسي فرهاد دارد

زبان تيشه اش تيز است، شازند

 

ادب پرور، صفا گستر، غزل خوان

تو گوئي شهر تبريز است، شازند

 

تمام دشت هايش سبز و خرم

زمينش سخت زر خيز است، شازند

 

ز فيض باغ و رنج باغبانش

گلابش شادي انگيز است، شازند

 

ز چشم چشمه ها و رودهايش

نشاط و عشق لبريز است، شازند

 

دلش پاک و بزرگ و مهربان است

اگرچه کوچک و ريز است، شازند

 

زده آتش به جانش ديو صنعت

رخش چون برگ پاييز است، شازند

 

توانم نيست وصف کوه هايش

گمانم ملک پرويز است، شازند

 

زبان پارسی مردمانش

دل انگيز و شکر ريز است شازند

 

زجان و دل مديحش مي نمايم

که جان را حزر و تعويذ است،شازند

 

بخواهم از براي مردمانش

سلامت را که ناچيز است، شازند

 

غمش را با صفايش مي پسندم

چه تب ريز و صفا خيز است، شازند

 

نواي روحبخش بلبلانش

تو گويي خاطر انگيز است، شازند

 

ز خون سرخ آن دردي کشانش

زمينش لاله آويز است، شازند

 

اين شعر به قلم جناب آقای هرمز احمدی (پروا) از شاعران به نام اين شهر است.


سه شنبه 12 تیر1386 |

 

خلاصه احوال

چیزی به جا نماند

                حتا

که نفرینی

بدرقه ی راه ام کند.

با اذان بی هنگام پدر

به جهان آمدم

در دستان ماما چه پلیدک

که قضا را

        وضو ساخته بود.

هوا را مصرف کردم

اقیانوس را مصرف کردم

سیاره را مصرف کردم

خدا را مصرف کردم

و لعنت شدن را ، بر جای ،

چیزی به جای بنماندم.  

 

احمد شاملو (4 آبان 1371)


سه شنبه 29 خرداد1386 |

 

سرود برای سپاس و پرستش

بوسه های تو

گنجشککان پر گوی باغ اند

و پستان های ات کندوی کوهستان هاست

و تن ات

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با من اش در میان می گذارند.

تن تو آهنگی ست

و تن من کلمه یی که در آن می نشیند

تا نغمه یی در وجود آید :

سروی که تداوم را می تپد.

در نگاه ات همه مهربانی هاست :

قاصدی که زندگی را خبر می دهد.

و در سکوت ات همه صداها :

فریادی که بودن را تجربه می کند

 

احمد شاملو (31 اردیبهشت 1342)


چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 |

 

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که « چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته ست به بر

 

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش و رخشندگی است»

مرد حیران شد و گفت :

«حلقه خوش بختی ست، حلقه زندگی است»

 

همه گفتند : « مبارک باشد »

دخترک گفت :« دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد »

سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ، هدر

 

زن پریشان شد و نالید که « وای

وای، این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است »

فروغ (تهران بهار 1334 )


پنجشنبه 2 فروردین1386 |

 

عاشق ترين عاشق

چه گريزيست زه من ؟

چه شتابيست به راه ؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين همه تاريك پناه ؟

مرمرين پله آن غرفه عاج

اي دريغا كه ز ما بس دور است

لحظه ها را درياب

چشم فردا كور است

نه چراغيست در آن پايان

هرچه از دور نمايان است

شايد آن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابان است

مي فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كي

او در اينجاست نهان

مي‎درخشد در مي

گر به هم آويزم

ما دو سرگشته تنها، چون موج

به پناهي كه تو مي‎جوئي، خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادوئي موج


یکشنبه 27 اسفند1385 |

 

بهار

این شعر رو می خوام تقدیم کنم به کسی که خیلی بهش مدیونم. مسیر زندگی منو تغییر داد. از یکنواختی و کسالت. خیلی بهش بدهکارم و زمان هم اجازه نداد تا بخوام حق مطلب رو ادا کنم. البته با این مطلب فقط می خوام بگم که همیشه به یاد خوبیهاش هستم و هیچ وقت فراموشش نمی کنم. چون با این کار ساده نمیشه یه دنیا مهربونی رو جبران کرد.

 

امیدوارم هرجا که باشه همیشه و همیشه خوشحال و تندرست و خوشبخت باشه.

یک دنیا ممنونم ازت بهار. 

 

اینم لینک وبلاگ بهار خانوم

 

موج

 

تو در چشم من هم چو موجي

خروشنده و سركش و ناشكيبا

كه هر لحظه ات مي كشاند به سويي

نسيم هزار آرزوي فريبا

 

تو موجي

تو موجي و درياي حسرت مكانت

پريشان رنگين افق هاي فردا

نگاه مه آلوده ديدگانت

 

تو دائم به خود در ستيزي

تو هرگز نداري سكوني

تو دائم ز خود مي گريزي

او آن ابر آشفته نيلگوني

 

چه مي شد خدايا ...

چه مي شد اگر ساحلي دور بودم ؟

شبي با دو بازوي بگشوده خود

تو را مي ربودم ... تو را مي ربودم.

 


سه شنبه 22 فروردین1385 |

 

سرود آشنایی

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم

کلید خانه ام را

در دست ات می گذارم

نان شادی هایم را

با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم ؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم

 

احمد شاملو (29 اردیبهشت 1342)

 

فروشنده ماهی

دوستت دارم


پنجشنبه 4 اسفند1384 |

 


شازند رو از صميم قلب دوست دارم. همه شماها رو هم همه جوره مي خوام. مواظب خودتون باشين.

 

BlogProfile> ایمیل نویسنده
پروفایل نویسنده
شازند
خودم و دوستام
شعر
متن ادبی
متفرقه

 

 

بهمن 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشيو

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بعد از 100 روز
سرباز
نگاه امید جعفر نژاد به شهرستان شازند
باز باران، با ترانه
مجموعه عکس شازند قبل از انقلاب
آخر خط
شازند در قاب
مسابقات جام رمضان شازند
عکس هایی زیبا از آسمان شازند

 

شهرداری شازند
فرمانداری شازند
پالایشگاه امام خمینی شازند
پتروشیمی شازند
دانشگاه ازاد شازند
اداره تربیت بدنی شازند
نامه شهرستان شازند
ناقالی-آئین های نمایشی شازند
شهر آستانه
شازند آزاد
پاراگلایدر شازند
هستی - نیستی
روستای بازنه
دهیاری روستای بازنه
روستای سورانه
روستای سرسختی
روستای سرسختی علیا
روستای عنبرته
روستای حک سفلی
روستای مالمیر
روستای پاکل
مرکز کامپیوتر فجر
شهر شازند
ندای سرسبزی شازند
وبلاگ دانشجویان پیام نور شازند
شکوه ورزش
هیئت کوهنوردی شازند
کوهنوردان شازند
خورشید شرق شازند
جواد ملکی
خطی ز دلتنگی
رها
تیم فوتبال شهباز
وجدان شازند
ندای هفته
کانون شازند
جاذبه های گردشگری شازند
شازند

 

سرزمین مهر و آفتاب
ملایر کلانشهر آینده ایران
تنها
فانوس
کلبه جادویی
ناتانائیل عاشق
عظمت هیچ بودن
بلندای آسمان آبی
روستای انجدان
نگاه امید به اراک

 

RSS 2.0